تبليغاتX
آپاتیه ی دیروز˙•▪•● ●•▪•˙ آباده ی امروز - COME ON

 

صلاه ظهر مرداد
هوای پخته ی منگ
دوتا بچه ی بیخواب ته یه کوچه ی تنگ
با یه تفنگ چوبی، یه تیر کمون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمن
کام آن، کیو کیو، بنگ بنگ

 

 

 

چقدر سرخ پوست کشتیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده ایی بود
برادر خاطرت هست؟؟

همه سرگرم بازی
همه بی خبر و شاد
کسی از روز غصه خبر اصلا نمی داد
هوای بچگی ها، بهار مهربونی
گذشت و ما رسیدیم به فصل نوجوونی
شبهای خوش جمعه شبهای سینما بود
ستاره ی فرنگی چراغ راه ما بود
یکی آواز میخوند مثه الویس پریسلی
یکی جیمز دین میشد واسه زهرا و لیلی

چه بوسه ها گرفتیم تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خردیم
برادر خاطرت هست؟؟؟

بهار بود و شب جیک جیک مستون
هنوزم پرده ها بود رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن، شب ستاره و ماه
رسید نسل من و تو به اولین بزنگاه

بزنگاه بدی بود
چهل سوی پر آشوب
نه یک همدرس دانا نه یک همسفر خوب
یکی رو باد میبرد پی میراث شرقی
یکی رو آب میبرد به مغرب ترقی
چقدر ممنوعه خوندیم تو زیرزمین بدبو
همه ش بحث و جدل بود سر پیام شاملو

تو پیچ پیچ شب ماه قیامت بود و غوغا
یکی خمار انگلس یکی نشئه ی بودا
تو مسجد شاعر چپ
تو کافه مومن مست
عجب سرگیجه ایی بود
برادر خاطرت هست؟؟؟

هنوز شبهای جمعه، شبهای سینما بود
تب تند گوزنها توی کوچه ها بود

(گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین)

بیادم هست که یک روز همه جسور و شیردل
شدیم آرتیست اول تو فیلم حق و باطل

موتور، شبنامه، چاقو
رفیق مترقی
 زن نیمه برهنه توی حجاب شرقی

هوای شور و شر بود تو اون کوچه ی بن بست
یکی گلوله میخورد
یکی قداره می بست
همه شیفته و سرمست
تو رویا مونده دربست
چه خوابها که ندیدیم
برادر خاطرت هست؟؟؟

دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک مستون
بهار رفت و زمین رفت به رویت زمستون
شکست کشتی مهتاب تو گل موج هیولا
ستاره بود که میرفت به قعر شب دریا

دیگه سکوت تار و کمونچه ی شبانه
حقیقت بود، حقیقت
نه فیلم بود نه ترانه

(کوچه ها تاریکن ... )

تفنگهای حقیقی، برادرهای دلتنگ
ببین گردش چرخ رو
بازم کیو کیو، بنگ بنگ

شبی صد دفه مردیم
تو اون کوچه بن بست
چه فصل وحشتی بود
برادر خاطرت هست؟؟؟

گذشت اون فصل و ما هم گذشتیم با دل سرد
مثل غبار اندوه سوار باد ولگرد
از این گودال به اون گود، از این چاله به اون چاه
سفر کردیم رسیدیم به آخرین بزنگاه

 رو خاک سست غربت نشستیم تلخ و سنگین
یکی افتاده از دل
یکی افتاده از دین
تو این غربت بیمار
تو این بیراهه ی تار
نه یک راه بلدی بود نه یک غافله سالار

 گم و گور رفته از دست
تو این بهشت سر مست
چه دوزخی چشیدیم
برادر خاطرت هست؟؟؟

 صلاه ظهر مرداد
هوای پخته ی منگ
دو بچه ی مهاجر تو یه اتاقک تنگ
با یه دکمه، یه مشت سیم
یه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازی
کام آن، کیو کیو، بنگ بنگ
بازم کام آن ، کیو کیو، بنگ بنگ
هنوز کام آن، کیو کیو، بنگ بنگ
کیو کیو، بنگ بنگ
کیو کیو، بنگ بنگ
کیو کیو، بنگ بنگ

 

                     

نوشته شده توسط آپاتیه ی دیروز˙•▪•● ●•▪•˙ آباده ی امروز در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 |